راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


سوتی من

توی صف وایساده بودیم و داشتیم از سرما میلرزیدیم. محدثه بهم گفت ساعت چنده؟

بافتم اومده بود روی ساعت زدمش بالا دیدم دوتا ساعت بستم ب دستام

محدثه تا دستای منو دید،پوکید از خنده

 

پ.ن:ساعت طلاییم رو بستم دستام و بعد بافتم رو پوشیدم روی مانتوی مدرسه. کتابامو که گذاشتم توی کیفم، حس کردم ساعت نبستم ساعت مشکیمم بستم دستم و این شد ضایع شدن من

 



برچسب ها:
منبع مطلب